Home Follow Me About Me Goftino Talk With Me Your BrithDay
آرامگاه نانوشته ها ; نیلی

آرامگاه نانوشته ها ; نیلی

نیلی ;
نیلی ;
  • ۱۴۱۱ : views
  • ۲۹ : Likes
  • ۱۷ : Comments

مثل یه بستی شکلاتی با روکش نعنا ;

یک وبلاگ نه چندان ساده برای پیاده کردن ایده های تو سرم و شاید برای حس خوب گرفتن خودم و یاد آوری خاطرات تیرماه 1400 تا الان !

دوست دارم وقتی به اینجا نگاه میکنم بوی بستنی شکلاتی-نعنایی توی فضای اتاق پخش شه و جوری موقع یاد آوری خاطرات نفسم بند بیاد و بغض گلوم رو خفه کنه که صدای گریه هام به گوش مرده های دفن شده برسه. من جوری برای کارهای نکرده‌م توی بچگی هام زار میزنم که مزه خون رو حس کنم و بعدش جوری آروم شم و زندگی، دوباره و دوباره برام مهم نباشه و باز هم به نابود کرده آینده‌م ادامه بدم !

این منم ! نیلوفر !!!

کسی که دوست داره مثل قهرمان‌ها دنیا رو بجای بهتری تبدیل کنه و نذاره که محدودیت های نوجوونیش و کارای اشتباه الانش این رو خراب کنه! نیلوفر دوست داره مثل خیلی آدم های دیگه پولدار بشه ، ماشینای گرون رو برونه ، از زندگیش نهایت لذت رو ببره و و و...

شایدم همچان از آینده پیش رویی که میخواد بسازه مطمئن نیست اما به خودش قول داده شماها اونو به یاد بیارید و بعد از شنیدن اسمش لبخند بزنید و خاطره قشنگی توی ذهنتون باشه ، با وجود اینکه اون بی نقص نبود اما دوست داشت بهترین هارو برای کسی که دوستش داره هدیه بده و نشون بده که چقدر واسه‌ش مهم هستن و اهمیت میده.

واقعا خوشبحال کسی که من دوسش داشته باشم D: .

پس عود رو روشن میکنم و کنار پنجره خیس بارونی یک کتاب با بوی کاغد کاهی باز میکنم و توش غرق میشم،

تا آرامش خاطری بگیرم و شروع کنم به جنگیدن برای آینده‌ایی که میخوام بسازم. هرچند نباید احساس راحتی کنم و فقط باید بجنگم!

Notes ۱۷
Write Your Comment
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نیلی ;
نیلی ;
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۱۰ ق.ظ
  • ۴۳ : views
  • ۳ : Likes
  • ۱ : Comments

We are all dogs being whipped by a screen

هموطنانم جان می.‌دهند چشمان کور شده، بدن باتوم خورده، رویای سوزانده شده... برای چه زندگی می‌کنیم؟ برای چه ادامه می‌دهیم؟ چرا انسان برای بقا دست به هر کاری می‌زند؟ سهم ما از دنیا یک سفره بود تا شکممان بر سرمان غر نزند، این دیگر چه کوفتی است؟ کمرمان شکسته و بار سنگینی بر دوش و کمرمان چنان خوابیده که سینه‌هایمان روی زمین لِه و دنده‌هایمان خورد می‌شود؛ نفسمان بالا نمی‌آید و هوا هم گران شد، فقط جان و روحمان ارزان شد، مفت! بیایید و ببرید چون تعدادمان زیاد است! ما طاقت خم کردن سر و «اطاعت قربان» را نداریم، بس است سکوت و زجر کشیدن، می‌دویم و جان می‌دهیم و پس می‌گیریم. خونمان نوش جانتان برادر! گوشت تلخمان برای تو تا سیر بمانی اما بدان که من انتخاب کردم که خیانت کنم یا بمانم و بجنگم.

Notes ۱
Write Your Comment
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نیلی ;
نیلی ;
  • پست شده در - جمعه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۱۴ ق.ظ
  • ۶۶ : views
  • ۳ : Likes
  • ۱ : Comments

قفس بدون قفل ؛

خودم را در قفسم حبس کرده‌ام. خودم را محدود کرده‌ام تا به موفقیت اجباری برسم. آخرش که چه؟ می‌ارزد خودم را نابود کنم؟ می‌ارزد اجازه بدهم چیزی که حق من است را به زور از من بگیرند؟ واقعا می‌ارزد؟ احساس امنیت درون من گم شده است حتی می‌ترسم افکارم را بر روی کاغذ بیاورم چون زیر سوال می‌روم تا احساس گناه وشرم به من دست دهد. زیر سوالاتی همچون "مگر چه نداری؟" "چه چیزی در زندگی ات کم است؟" "مگر شب ها بدون سقف و با گرسنگی می خوابی؟" خانواده ام را بهترین می‌نامم اما چنین حس می‌کنم. شاید مشکل از من است و زیاده روی می‌کنم. شاید واقعا لیاقتم همین است. ظرفیت چیزی را ندارم یا حقش را ندارم، نمی‌دانم. من فقط خسته‌ام. حتی اجازه ندارم اشک بریزم... چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

Notes ۱
Write Your Comment
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نیلی ;
نیلی ;
  • پست شده در - دوشنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۲۱ ب.ظ
  • ۱۹۳ : views
  • ۵ : Likes
  • ۰ : Comments

عمر سایت : 1313 روز.

سه سال و هفت ماه و یک هفته و یک روز پیش.

1401/04/07

Notes ۰
Write Your Comment
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نیلی ;
نیلی ;
  • پست شده در - چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۴۰۳، ۰۵:۱۷ ب.ظ
  • ۱۹۷ : views
  • ۴ : Likes
  • ۱ : Comments

عقربه ها یوزپلنگ‌اند !

سال ورودم به بیان را به یاد دارم، سال 1400. احتمالا اواخر تیرماه بود که تصمیم گرفتم وارد این کامیونیتی بشم (ببخشید فردوسی). دوران شاید خجالت‌آوری بود اما توانایی دگرگون خاطرات قشنگی را در ذهنم داشت و ایجاد کرد. دوستانی داشتم که آمدند و رفتند و من از یادشان فقط مطالب، قالب و شوخی‌های درون بلاگشان یادم است متاسفانه در یادآوری اسامی افراد ناتوانم امیدوارم من را ببخشند. خلاصه که زمانی که به اینجا آمدم یک دختر ساده دوم راهنمایی یا شاید اول راهنمایی بودم و علاقه شدید من به کیپاپ من را با بیان آشنا کرد. شاید دیگر علاقه من به کیپاپ بها نمی‌دهد اما از آن متنفر نیستم(همچنان گوش می‌دهم). فقط تغییر کرده ام. همه جوره. حتی طرز تایپ من هم همینطور. اینجا مرده است و نبود حضورم بیشتر به آن دامن میزند چون دوران اوجش تمام شده. من سال دیگر کنکور دارم و باورم نمی‌شود اینقدر دارم زود بزرگ می‌شوم. اینجا برایم تجربه داشتن یک بلاگ را رقم زد که بسیار شیرین بود و بعد از  آنموفقیتم برای تغییر رشته (از تجربی به ریاضی-فیزیک) انجام شد چون من عاشق و خوره تکنولوژی هستم. ناگفته نماند که همزمان از آن هم می‌ترسم که نود درصد آن مربوط به کاربران آنلاین و ai می‌شود... من پیشرفت ها و پسرفت‌هایی داشته ام اما به خدا و خودم التماس میکنم به هدف وآرزویم برسم هرچند اینجا نام و نشانی از آن نمیبرم مگرکه به آن رسیدم و برای نشان دادن آن به اینجا سر بزنم. راستش امیدوارم نوشتن را مثل من شروع نکنید من در نوشتن بشدت عجیب هستم و شاید سر و گردنی از اوسوما دازای داشته باشم (به گرد پای استاد نمی‌رسم) به علاوه اینکه موقع ویرایش متن به این شاخه و آن شاخه پریدنم خیلییی بیشتر پی بردم و یکی از باگ های مغزم است به بزرگی خودتون ببخشید تروخدا. بگذریم قالب حتما عوض می‌شود و هر چند ممکن است دوباره اینجارا فراموش کنم چون هیج چیز هیچوقت همانند قبلش نیست!

 

با آرزوی موفقیت برای افراد با لیاقت.

- ارادتمند، نیلوفر.