- پست شده در - جمعه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۱۴ ق.ظ
- ۶۷ : views
- : Likes
- ۱ : Comments
قفس بدون قفل ؛
خودم را در قفسم حبس کردهام. خودم را محدود کردهام تا به موفقیت اجباری برسم. آخرش که چه؟ میارزد خودم را نابود کنم؟ میارزد اجازه بدهم چیزی که حق من است را به زور از من بگیرند؟ واقعا میارزد؟ احساس امنیت درون من گم شده است حتی میترسم افکارم را بر روی کاغذ بیاورم چون زیر سوال میروم تا احساس گناه وشرم به من دست دهد. زیر سوالاتی همچون "مگر چه نداری؟" "چه چیزی در زندگی ات کم است؟" "مگر شب ها بدون سقف و با گرسنگی می خوابی؟" خانواده ام را بهترین مینامم اما چنین حس میکنم. شاید مشکل از من است و زیاده روی میکنم. شاید واقعا لیاقتم همین است. ظرفیت چیزی را ندارم یا حقش را ندارم، نمیدانم. من فقط خستهام. حتی اجازه ندارم اشک بریزم... چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟